على اكبر دهخدا

890

امثال و حكم ( فارسى )

خردمندان گفته‌اند بدين خوبى كه آفتاب است نشنيده‌ايم كسى او را دوست گرفته باشد و عشق آورده براى آنكه هر روز توان ديدش مگر بزمستان كه محجوب است و از اين سبب محبوب سعدى . نظير : اگر همه شب قدر بودى شب قدر بيقدر بودى . سعدى . زرنى غبا تزدد حبا . عزت اندر عزلت آمد اى فلان * تو چه جوئى ز اختلاط اين و آن گر تو خواهى عزت دنيا و دين * عزلتى از مردم دنيا گزين . بهائى . زانكه جنسيت عجايب جاذبيست * - جاذب جنس است هرجا طالبيست . مولوى . رجوع به : الجنس الى الجنس . . . ، شود . زان نى كه از او نيچه كنى نايد جلاب . خاقانى . زان همه بانگ و علالاى سكان * هيچ واماند ز راهى كاروان . مولوى . نظير : سك لايد و كاروان گذرد . رجوع به : آواز سگان . . . ، شود . ز آواز روبه نترسد پلنگ * ( اگر يار باشيد با من بجنگ . . . ) فردوسى . زاهدان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند * چون بخلوت ميروند آن كار ديگر مىكنند . حافظ . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود . زاهد كه درم گرفت و دينار * زاهدتر ازو كسى بدست آر . سعدى . نظير : تبرك از در قاضى چو بازآوردى * ديانت از در ديگر برون رود ناچار . سعدى . زاينده ميرنده است . و رجوع به : ديگى كه زائيد . . . ، شود . ز احداث چرخ است تهذيب مردم * چو از زخم خايسك تيزى خنجر ( نه در غنچه كامل شود پيكر گل * نه در بوته ظاهر شود صفوت زر . . . ) ز اشتر و محملت فرو افتى * اى پسر چون سبك بودت عديل ( با سبكسار كس مكن صحبت * تا نمانى حقير و خوار و ذليل . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود . ز اشك روان ديدهء مظلومان * اين نيست مردمى كه كشى ساغر ( . . . آهسته‌تر بنوش كه لبريز است * گلگون قدح ز خون دل مضطر . ) آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . ز اطناب به بود ايجاز . * ( بمدح او همه اطناب خوشتر است ارچه مثل بود كه . . . ) قاآنى . نظير : المكثار مهذار . المكثار كحاطب الليل . و رجوع به : آن خشت بود . . . ، شود . ز اندوه باشد رخ مرد زرد * برامش فزايد تن رادمرد . فردوسى . ز اندوه خوردن نباشدت سود * ( . . . كجا بودنى بود و اين كار بود . ) دقيقى .